|
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
|
||
|
شخصی |
یه مقاله ی علمی!
"چیزهای دنیا" را از نظر اندازه می توان به سه قسمت تقسیم کرد.
چیزهای بزرگ،چیز های متوسط و چیز های کوچک،البته بسته به سلیقه خودتان می توانید تقسیم کنید.اما نکته جالب توجه این است که چیز هایی هم وجود دارند که اندازه شان تغییر می کند.اول کوچک هستند و بعد بزرگ می شوند،مثل بادکنک باد نشده،مشکلات زندگی ، بچه ها و متر فلزی تاشو،چیزهایی هم وجود دارند که با وجود صغر سایز! بزرگ به نظر می رسند و برعکس...
من قدم زدن کنار دریا را دوست دارم.قدم زدن با یه نفر هم سایز خودم را ترجیح می دهم ،با غولها قدم نمی زنم وعکس گرفتن از لودرهای قدیمی کنار دریا جزو سرگرمیهای دائمی من نیست.


سلام.برای شب یلدا به یه بازی دعوت شده بودم.هرکس 5 تا خاطره یا راز شخصی رو می گفت.متاسفانه شرایط اجازه نداد من هم شرکت کنم.اما اون 5 تا "چیز" رو همبنجا می نویسم:
1-من در هشت سالگی یه بار از میوه فروشی سر راه مدرسه "یه دونه ذالذالک یا زالزالک یا ذالزالک یا زالذالک!!؟" دزدیدم.انقدر ماهرانه این کار رو انجام دادم که خودم هم تعجب کردم(اعتراف می کنم که اون موقع اصلا به املا این کلمه و این مساله که یه روز ممکنه یه جایی بنویسم "زالزالک" دقت نکرده بودم. وگرنه یه" سیب" می دزدیدم )!
2-من در شش سالگی عاشق دختر کوچولویی که صبحهابا کیف مدرسه، بغل تیر برق سر راه سرویس کودکستانمون می ایستاد شدم .ولی . . .
3-مادر بزرگم می گفت خدا یه نوره که اون بالاست. من هم فکر می کردم خدا تیر چراغ برق روبروی خونه است.فقط این مساله رو نمی فهمیدم که خدا اگه یکیه چطوری همه جا هست!؟
4-از پنیر،کله پاچه و امعا و احشاء جانوران و به طور کلی از برداشتن کره با قاشق چایخوری متنفرم!
5-کودکستان که می رفتم یه بار مربی مجبورم کرد که با یه نره غول خروس جنگی بازی کنم.اون چنان زد به من که با مغز خوردم زمین و دماغم پر از خون شد...اونوقت مربی با نهایت قساوت قلب به من گفت که بلند بشم و خودم رو لوس نکنم.اون نره غول رو هنوز می بینم.پیش خودمون باشه(می خوام یه روز چنان حالشو بگیرم که آرزوی مرگ کنه!!)
|
|