|
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
|
||
|
شخصی |
مرد عینکی وارد اتاق شد و نا خود آگاه به دنبال همکارش که عینکی نبود گشت.تا اینکه اورا زیر میز پیدا کرد که کورمال کورمال دنبال چیزی می گشت.
-چیزی گم کردی؟
-اومدم فندکم رو باز کنم سنگش پرید...
-خوب الان دنبال چی می گردی؟
-دنبال سنگ فندک دیگه!
-خوب،میدونی که چه شکلیه؟
-اوم...نه!انقدر سریع پرید که نفهمیدم...
-من یه فندک دارم،الان بازش می کنم ببینیم چه شکلیه،بعد دنبالش می گردیم.
-ایده ی بدی نیست.راستی رییس کجاست؟
-رفته دستشویی و مشغول باز کردن فندک شد...
-چی شد!؟
هیچی بابا، اینم سنگش پرید!
و هردو زیر میز مشغول گشتن شدند...
* * *
آقایون!!
هردو مایوسانه سرشان را از زیر میز در آوردند...
رییس با تعجب به آنها نگاه می کرد.
پرسید :چیکار می کنین؟
عینکی گفت دنبال سنگ فندک می گریم.
رییس با عصبانیت گفت:واقعا که گندش رو در آوردین،هیشکی اینجا درست کار نمی کنه . با خود فکر کرد:کاش سنگ فندک منم پیدا می کردن!
|
|