تبليغاتX
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ... -
 
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
 
 
شخصی
 

سلام.برای شب یلدا به یه بازی دعوت شده بودم.هرکس 5 تا خاطره یا راز شخصی رو می گفت.متاسفانه  شرایط اجازه نداد من هم شرکت کنم.اما اون 5 تا "چیز" رو همبنجا می نویسم:

 

1-من در هشت سالگی یه بار از میوه فروشی سر راه مدرسه "یه دونه ذالذالک یا زالزالک یا ذالزالک یا زالذالک!!؟" دزدیدم.انقدر ماهرانه این کار رو انجام دادم که خودم هم تعجب کردم(اعتراف می کنم که اون موقع اصلا به املا این کلمه و این مساله که یه روز ممکنه یه جایی بنویسم "زالزالک" دقت نکرده بودم. وگرنه یه" سیب" می دزدیدم )!

 

2-من در شش سالگی عاشق دختر کوچولویی که صبحهابا کیف مدرسه، بغل تیر برق سر راه سرویس کودکستانمون می ایستاد شدم .ولی . . .

 

3-مادر بزرگم می گفت خدا یه نوره که اون بالاست. من هم فکر می کردم خدا تیر چراغ برق روبروی خونه است.فقط این مساله رو نمی فهمیدم که خدا اگه یکیه چطوری همه جا هست!؟

 

4-از پنیر،کله پاچه و امعا و احشاء جانوران و به طور کلی از برداشتن کره با قاشق چایخوری متنفرم!

 

5-کودکستان که می رفتم یه بار مربی مجبورم کرد که با یه نره غول خروس جنگی بازی کنم.اون چنان زد به من که با مغز خوردم زمین و دماغم پر از خون شد...اونوقت مربی با نهایت قساوت قلب به من گفت که بلند بشم و خودم رو لوس نکنم.اون نره غول رو هنوز می بینم.پیش خودمون باشه(می خوام یه روز چنان حالشو بگیرم که آرزوی مرگ کنه!!)

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
 
  بالا