|
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
|
||
|
شخصی |
مرحله به مرحله بلوغ را پشت سر می گذاری...
و هر بار چشمت باز تر می شود.
آنقدر باز می شود که از خوشیهای دنیا چیزی نمی ماند.
دوستانت را یکی یکی از دست می دهی...یکی ۱۲ ساعت در شبانه روز کار می کند و دیگری به حکم وظیفه سر چهار راه مامور راهنمایی و رانندگی است.
غم از نگاه این مردم می بارد.
یادش به خیر کودکی...همه چیز شیرینتر از آن بود که با این اتفاقات تلخ شود.
دنیای ما ارزش زندگی ندارد.می توان زنده بود.غذا خورد و نفس کشید.چای نوشید.سیگاری روشن کرد و به اخبار سقوط هواپیمای نظاامی با ۱۰۰ نفر غیر نظامی نگاه کرد و دم فروبست.
می توان باز هم نفس کشید اگر این هوای مسموم بگذارد.اما زندگی چیز دیگری است...
این را وقتی با تمام وجود حس کردم که دختر ۱۴ ساله ای که باید مدرسه میرفت کف پیاده رو نشسته بود و می گفت: به ابوالفضل قسم کمکم کنید.
چگونه می توان جای بینی و دستان چسبیده به شیشه رستوران کودکان خیابانی را ندید؟
افسوس که وقتی امکانش هست وجدان نداریم و وقتی وجدانش هست امکان...
می توان ترک وطن کرد.می توان جای دیگری زنده بود.اما ریشه نیمه گسیخته ات همیشه آزارت می دهد.
ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد به هر کجا که خواست...
|
|