تبليغاتX
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ... -
 
برمی گردیم گل نسترن بچینیم ...
 
 
شخصی
 

گویند شیخ فلان مریدان فراوان همی داشت و در محضر گرد آمده بودند و طلب فیض همی کردند،ناگاه شیخ همی بگفت کی کار ما با شیخ بوسعید مهنه چنان است که پیاله ای ارزن و دانه ای،

مریدی از آن شیخ بوسعید آنجا حاضر همی بود،بشنید و شیخ بوسعید را خبر همی داد،

بوسعید درنگی بکرد و بگفت: رو  و شیخ فلان را بگو آن پیاله منم و آن یک دانه تویی.

شیخ فلان بشنید و بگفت:  آن یک دانه ارزن خودتی.

بوسعید درنگی بکرد و همی بگفت: آن یک دانه ارزن باباته!

مرید میانجیگری بکرد و یگفت: اصلا آن یک دانه منم.خاطر پریشان مدار یا شیخ...

بوسعید بگفت:حال کارت جایی را رسیده است که اظهار "رزانت" همی کنی!؟

مرید خنده ای بزد و زان پس ارادت را در طبق اخلاص بنهاد و بگفت:خدایتان خاک بر سر نهاد، هر دو را !!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 11:25 بعد از ظهر  توسط وحید آل بویه  | 
 
  بالا